
«سپيد»

...
بايد امشب چمداني را
كه به اندازه تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند.
يك نفر باز صدا زد: سهراب!
كفش هايم كو؟
پي نوشت: يادم باشد ، تنهايي براي فكر كردن است ، نه زندگي!
اسم طرح : « رساتر از فرياد »
مگر رسم به كلامي:
رهاتر از آتش،
رساتر از فرياد،
فراتر از تاثير،
كه چون به كوه بخواني، ز هفت پرده ي سنگ،
گذر كند چون تير!
وگر به دل نشاني، نپرسي از فولاد،
نترسي از شمشير؛
كتابهاي جهان را ورق ورق گشتم!
شبي، شباهنگي
درون تاريكي
نشست و حق ...حق...زد!
صداي خونينش،
زهفت پرده شب،
گذركنان چون تير!
رهاتر از آتش،
رساتر از فرياد،
فراتر از تاثير؛
به من رسيد و هم آواز مرغ «حق» گشتم!
«السلام عليك يا اباعبدالله و علي الارواح التي حلت بفنائك ...»
..:: در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا / سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت ::..
..:: در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود / از گوشه اي برون آي، اي كوكب هدايت ::..
ايام محرم و عاشوراي حسيني بر همه عاشقان حضرتش تسليت باد.
تنها..
خستگي ام را درو کن.
مي خواهم متولد شوم!
دوستان سلام
خوشحالم از اينكه طرح چشمهايش مورد پسندتون قرار گرفت و سپاسگزارم از لطف هميشگيتون.
اين بار با يك طرح در فضاي جديد به بلاگستان آمده ام؛ اميدوارم همچنان در كنارم باشيد .
نظراتتون مثل هميشه ، فوق العاده و مونسم بود ...
راستي گلاره عزيز، فكر كنم همه ي ما رو كنجكاو كردي تا بدونيم ماجرا از چه قرار بوده ... بهرحال هممون برات آرزوي شادي و بهروزي مي كنيم .
بحث در رابطه با خدا كاملا تصادفي به پستم خورد ، ولي با اينحال «حرفهاي خودموني» جالبي رد و بدل شد؛ قول ميدم باز در اين باره صحبت كنيم
.كلام آخر؛
براي ساختن قلبي
که به تمامي از آن تو کنم
دنيايي ديگر لازم است و زندگي دوباره اي..
.براي به باور نشاندن اينکه دوستم مي داري
گوشي تازه مي خواهم...باوري نيالوده به دروغ.
و چشماني که قادر به خواندن چشمهايت نيستند.
براي دوباره عاشق لمس دستانت شدن...
پوستي ديگر گونه..
.دلي ساده...
و دستاني بي لرزش مي خواهم تا نخواهي آرامشان کني.
ولي براي دوباره دوست داشتنت..
بايد فرد ديگري باشم..متفاوت از آنچه اکنون هستم!
بايد...من نباشم...
تنها بگو...چگونه من نباشم؟!
پي نوشت: متن ابتدايي و انتهايي از تراوشات زيباي ذهن سانازه .
تابعد
يا حق!
خدا هست
دانشجويي سر كلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.
استاد پرسيد: «آيا در اين كلاس كسي هست كه صداي خدا را شنيده باشد؟»
كسي پاسخ نداد.
استاد پرسيد: «آيا در اين كلاس كسي هست كه خدا را لمس كرده باشد؟»
دوباره كسي پاسخ نداد.
استاد براي سومين بار پرسيد: «آيا در اين كلاس كسي هست كه خدا را ديده باشد؟»
براي سومين بار هم كسي پاسخ نداد. استاد با قاطعيت گفت:
«با اين وصف خدا وجود ندارد.»
دانشجو به هيچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت كند.
استاد پذيرفت. دانشجو از جايش برخاست و از هم كلاسي هايش پرسيد:
«آيا در اين كلاس كسي هست كه صداي مغز استاد را شنيده باشد؟»
همه سكوت كردند.
«آيا در اين كلاس كسي هست كه مغز استاد را لمس كرده باشد؟»
همچنان كسي چيزي نگفت.
«آيا در اين كلاس كسي هست كه مغز استاد را ديده باشد؟»
وقتي براي سومين بار كسي پاسخ نداد، دانشجو چنين نتيجه گيري كرد كه استادشان مغز ندارد.
پي نوشت: اثبات «مغز نداشتن برخي اساتيد» نيازي به اين همه دردسر نداره !
سلام به همگي
چه خبرا ؟ با زمستون چه مي كنيد؟ من كه يكم چاييدم !
راستي اگه شما هم از اون دسته آدمايي هستيد كه ميگيد با آمدن زمستون دلا هم مثل هوا سرد ميشه ... حتما يه نگاه به عكس پايين بندازيد
...
..:: من ندانم به نگاه تو چه رازي است نهان ::..
..:: که من آن راز توان ديدن و گفتن نتوان ::..
دوستان سلام
آقا بالاخره اين ترم لعنتي هم تموم شد ... ديگه خسته كننده شده بود.
از بابت تاخير در آپديت عذر ميخوام ... حتما همتون دانشجو هستيد و عذر بنده رو ميپذيريد ...
بجاش سعي ميكنم در چند پست آتي جبران كنم.
اما بريم سر اصل مطلب؛
جوجه آبي عزيز ممنون از اينكه با اين دقت طرح اين جوجه ي بي رنگ رو بررسي كردي . از بابت دقت در رنگها ، مطمئن باش از اين به بعد سعي ميكنم علاوه بر احساس لحظه اي و مفهوم مورد نظرم به اصول زيبا شناختي كار هم بپردازم ، البته به شرطي كه تمام اين اصول رو مورد توجه قرار بديم ... همونطور كه در اولين پست اين وبلاگ شرح دادم، ترادف، تضاد، تقارن، تكاثر، ابهام و... همگي در زيبايي يك طرح نقش دارن و هركدوم در جاي خودش سعي در بالندگي طرحشون ميكنن ؛ ميتونم بگم كه در اين طرح سعي در ترادف بود ... به نظرم اين شعر كه يكي از دوستان از وبلاگ «من و تو» نوشته بود بتونه بهتر احساسم رو بيان كنه :
اي باغ سبز سيال! آخر بگو چه ميشد
نزديکتر بيايي،تا از تو گُل بچينم؟
در کوچههاي ترديد، تنها رهايم، آيا
تقدير بيتو بودن، نقش است بر جبينم؟
اي اشتياق آبي! با من بمان که عمريست
در آرزوي پرواز، بيآسمانترينم
سبزي سيب و آبي بودن زمينه، با توجه به اين شعر ، اشاره به سبزي باغ نگاه و شوق صبورانه و آبي رنگ ما داره.
در ضمن اگر در زمينه فضاي وبلاگ ،موسيقي و كدهاي جاوا ميتونيد كمكم كنيد بي صبرانه منتظر همكاريتون هستم .
(حدالامكان وبلاگ رو از لحاظ بارگذاري سنگين نكنه)
مسعود داداشي ، از تو هم ممنونم كه هميشه در كنارم هستي، « از اوليش تا آخريش كه همين طرح باشه» از اين قسمت نظرت هم لذت بردم:
راستي يادمون باشه که مواظب چشمامون باشيم و هميشه بهترين نگاه ها رو نصيب ديگران کنيم
چون اين ميتونه بهترين هديه به ادماي اطرافمون باشه,
لبخند را هم هيچوقت يادمون نره چون يه لبخند ساده و بي الايش و يه نگاه ساده تر بهترين محبت و هديه از طرف ما به ديگران ميتونه باشه.
سيمرغ جان ... واقعا از نظرت لذت بردم ، خوشحال شدم از اينكه به مفهوم سيب توجه كردي واتنظار رو از تو نگاه وفضاي طرح برداشت كردي ... بايد اعتراف كنم كه اصلا به «انتظار» فكر نكرده بودم ، در مورد روح نگاه هم فكر كردم ، ميدوني به يه نكته جالب رسيدم و اون اينكه چشماي آدما هميشه يه شكله شايد بتونم بگم روح نداره، اما نگاهشونه كه زنده و پوياست . تازه از همه جالبتر اينكه ميشه از روح نگاهمون به نگاه ديگري ببخشيم و اونو زنده و زيبا كنيم.
از شعر و اين قسمت نظرت خيلي لذت بردم :
ما هم خوبه حواسمون باشه سهم هر کسي رو از چشمامون درست بهش بديم
نکنه پارتي بازي کنيم سهم يکي رو بديم به يکي ديگه.
بهترين سهمي که مي تونيم از چشامون به ديگران بديم اميد و عشقو و انرژيه (+)
برق چشامونو به ديگران هديه بديم ناخالصي هاي وجودمون براي خودمون بمونه بهتره.
در ضمن در مورد مداد آبي و برادر كوچيك حق با شماست ... ولي اين برادر كوچيك ، احساس تنوع طلبي و رنگي منه .
هاله آبي دور چشم ، سعي در آروم كردن اون نگاه داره ، نگاهي كه درونش پر از التهابه ... شبيه گذاشتن يخ روي كبودي يك سيلي !
گلاره عزيز، نكته ظريفي در نظرت توجهم رو جلب كرد و اون اينكه :
سيبه هم که انقدر سبزه معلومه هنوز نرسيده و منتظره که سهمشو از دنياي اطرافش(اب و نور و...) بگيره تا برسه.
همونطور كه اشاره كردي سيب سبز يا بقول ما كال ، احساس نياز ميكنه ، يه جورايي منتظره . قبلا گفتم كه احساس لحظه اي من بيشتر متمايل به سبزي باغ و آبي آسمون داشت ولي خوشحالم از اينكه به اين زيبايي، معناي ديگري هم براي اين طرح پيدا كرديد
حتي ميتونيم اضافه كنيم، هوس آدم براي چيدن يك سيب سبز بيشتر رنگ صبوري و آرامش داره تا يك سيب سرخ و رسيده .
بهت قول ميدم كه سعي خودمو ميكنم تا بعد از دشارژت ، همچيني شارژ بشي كه خودت رو همتراز خورشيد ببيني و واسه ماها ميليونها سال انرژي توليد كني ... كمك ودعا برام يادت نره.
سحر دوست داشتني هم كلي شرمنده كرده و خودشو جاي يك طراح گذاشته ... جسارت جالبي بود كه گفتي :
رنگه اين طرح همينه . رنگ احساس لحظه اي يه هنرمنده .
البته هنرمند كه نه ولي طراح شايد!
در ضمن به «جور ديگر ديدن» بايد بيشتر توجه كنيم ... شايد آثار نقاش بزرگ پيكاسو رو ديده باشي ... به نظرم اين آثار سعي ميكنن انسان امروز رو از مفاهيم ثابت و رايج دور كنن . اگر نگاهي به اتفاقات بزرگ دنيا (حتي اكتشافات علمي) بندازيم ، ميبينيم موفقيت بزرگ بشر ريشه در شكستن ساختارهاي سنتي و رايج داره ... شايد بن بست عصر حاضر هم به اين مسئله ربط داشته باشه ؛ متاسفانه همه فكر ميكنن به اونجايي رسيديم كه ديگه چيزي براي پيدا كردن نمونده و فقط آدماي استثنايي ميتونن تغيير و تحولي ايجاد كنن.
در انتها ،
ورود « گلاره عزيز»، « باران»، « من و تو»، «نسترن»، «مهدي» و« دل تنها» رو به اين محفل دوستانه تبريك ميگم و منتظر حضور سبز و آبي و قرمزشون هستم.
راستي داشت يادم ميرفت ... طرح «سهم من» رو با كمي تغيير ميذارم اين پايين ، اگه دوست داشتيد بازم در موردش نظر بديد ، اما من فكر ميكنم اين بحث ديگه كافيه و بايد يه موضوع جديد رو شروع كنيم.
تا بعد
يا حق