
اي خدا چرا وقتي كاري خراب ميشه ، همه چيز بهم ميريزه؟!
باز هم نزديك عيد شد كلي اوضاع برگشت، مثل اينكه بهار و من مشگل داريم تو اين چند روز يكي ، دوتا ديگه از دوستام رو ناراحت كردم ... اونا هم مرام گذاشتن و خيلي ساده دلخور شدن!
اگه يه موقع اومدن اينجا، بهشون بگيد بابا من همون آدمي هستم كه بودم فقط الان فكرم كلي درگير مشگلاتمه!
ديروز ، يارويي كه خونه ي قبليمون رو خريده بود اومده بود و كلي حرفاي صد تا يه غاز تحويل مادرم داد؛ من كه از اونور داشتم گوش ميدادم انگار رو سرم كوه خراب شده چه برسه به مادرم! حالا هم از خدا خجالت ميكشم ازش بخوام مشگلاتم رو حل كنه ! آخه تو روزاي عادي تا اين حد احساس نياز نكردم.
«سردم شده است....
پنجره چشمانت را ببند!»
زماني بود كه نگاهم نميكرديد ، اما حالا كه نگاهتان را نصيبم ميكنيد ، به تمامي شرمنده ام.
شايد ميخواهيد بفهمم كه سنگيني نگاه چه درد آورست. شايد ميخواهيد مجازاتم كنيد و تاوان نگاه ديگران را بپردازم.
همواره دلم بر اين قرص بود هرچه باشد ، شما قبولم داريد ، هر چه گفته شود ، شما راستش را ميدانيد... اما تنها ديگر ، حتي بر اين تصور هم شك دارم...
نمي دانم ما را چه ميشود ... آنها را آخر چه؟
ولي اي كاش ، ديگرگونه بودم ... تا باز بهار را تجربه ميكردم... دلم عجيب گرفته است ، خيال خواب ندارم.
اين روزها ، تنها شرمندگيست كه مرا با شما پيوند ميدهد .
...
...
دوستان عزيز سلام
هرچي با خودم كلنجار رفتم كه اين هفته ،فضاي اينجا رو شاد كنم ، نشد . شما بذاريد به حساب هفته هاي آخر سال و وداع با يكســـــال خاطره.
اميدوارم طرح قبلي با عنوان «زيباي وحشي» تا حدودي شما رو با فضاي جديدي كه قصد دارم واردش بشم آشنا كرده باشه. موضوعاتي كه در اون طرح مد نظرم بود به اختصار، عبارتند از:
زندگي، فقر، عشق ،گوهر و انتظار
چند وقتيه ، ميخوام براي طرحام يك مسير و روند كلي مشخص كنم تا در اين روند ، موفقيت و عدم موفقيت براي خودم و دوستان قابل لمس باشه. بنظرم موضوعات اجتماعي داراي بار بيشتر و كاربردي تري در زندگي باشند ...
مثل همين طرح «زيباي وحشي» ... در اين طرح علاوه بر موضوع علاقه و احساس زن و مرد ماهيگير، دغدغه هاي اجتماعي و معيشتي هم نمود بارزي دارند كه به اين وسيله ، براي بيننده و خواننده ي شعر موضوع حقيقي تري از زندگي يعني «دوست داشتن» رو تداعي ميكنه.
بهرحال ازتون ميخوام موافقت و مخالفت خودتون رو از اين روند بيان كنيد.
اما موضوع جالب اين هفته، نقدي بود كه دوست دوران دبيرستان و كوران نوجووونيم «سعيد» بر اين وبلاگ نوشتن.
عنوان اين نقد «رقص با رويا» هست كه بطور كاملا منتقدانه و منصفانه نگاشته شده ، بعلاوه در مورد شما دوستان هم نوشتن كه پيشنهاد ميكنم حتما ببينيد و بخونيد .
نكته اي كه در بدو كلام در اين نقد ، توجه ما رو جلب ميكنه ... تصوير سازي در ذهنه كه همه ي ما ، بطور ناخودآگاه اين كار رو ميكنيم و به دنبال برجسته كردن و بخاطر سپردن مفاهيم و لحظات زندگيمون هستيم... بعبارت ديگه من هم با نظر سعيد موافقم . دنيا ، دنياي اختصار و زيباييه و انسان امروز بايد مفاهيم رو از همين دنياي امروز دريافت كنه ... در ضمن نميشه انتظار داشت همه بدنبال معناي عشق از هفت شهر عشق بگذرن و تا فنا پاي پياده سير كنن.
نكته ظريفي كه سعيد برام نوشته ،ارتباط و تكليف عناصر طرح هست كه من برخلاف كيارستمي ميگم : «آقا من كلي حرف دارم واسه گفتن ، بيا بشينيم و در موردش صحبت كنيم» ، انتقادش در مورد بي ارتباطي برخي عناصر ، تا حدودي درسته ، كه شايد به كم تجربگي من تو اين زمينه و يا ابهامي كه در يك لحظه وجود داره بستگي داشته باشه.
منظورم از ابهام يك لحظه ، دشواري و تفكر بيشتري هست كه در فهم تصوير موجوده ... مثلا يك فيلم در طي دو ساعت ميتونه خيلي چيزا رو توضيح بده و بيننده با نويسنده و كارگردان همسو بشه ولي در طراحي تصوير شايد ابهام و يا چند برداشتي شدن عيبي نداشته باشه ... من خودم از اينكه براي طرحام معاني ديگه اي برداشت ميشه لذت ميبرم حتي اگر اين برداشت متضاد باشه ... زيبايي كار در همينه كه بيننده زيبا ميبينه ، البته اگر براش زيبا و خوشايند باشه.
ساير حرفهاي خودموني و دوستانه اين عزيز رو حتما در وبلاگش بخونيد :
راستي «سعيد» از طرفداران پر و پا قرص هنر سينماست كه اطلاعات زيادي از اين مقوله داره ، متاسفانه من در اين زمينه اطلاعات زيادي براي كمك بهش ندارم و از همين جا ازش عذر خواهي ميكنم كه فقط يك خواننده ي عادي براي مطالب مفيدش هستم.
راستي ، «دل تنها» هم از بين ما رفت ، تا ببينيم كي دوباره با دو تا دل و يه رنگين كمون برميگرده!
از «ك.كاربران» عزيز هم تشكر ميكنم . بعلاوه خوشحال ميشم از طرحاي من استفاده كنن.اميدوارم همواره پايا باشند.
بچه های خانه هنر هم مثل اینکه نشریشون به چاپ رسید که تبریک میگم.
يه عكس باحالم «جوجه آبي» برام فرستاده از اينجا ببينيد.
تا بعد
يا حق
اسم طرح: «زيباي وحشي»
واين داستان هزاران ساله است
كه از ماهيگيران شنيده ام ...
زيباي وحشي
زن: سحر، چون مي روي در كام امواج
كند تابِ مرا، هجر تو تاراج .
ماهيگير: منم يك مرد ماهيگير ساده ،
خدا نان مرا در آب داده !
زن: تو را دريا فروكوبيده، صد بار
ازين زيباي وحشي دست بردار!
ماهيگير: چو مي خوانندم اين امواج از دور؛
همه عشقم ، همه شوقم ، همه شور.
زن: فريبش را مخور اي مرد، زين بيش،
به گردابش، به توفانش بينديش!
ماهيگير: نمي ترسم، نمي پرهيزم از كار،
به امَيد تو، مي آيم دگر بار!
زن: اگر از جان نمي ترسي در اين راه ؛
بياور گوهري ، رخشنده ، چو ماه.
بشوي از خانه ات فقر و سياهي
كه مرواريد نيكوتر ز ماهي!
ماهيگير: ز عشقم گوهري تابنده تر نيست.
سزاوار تو زين خوش تر گهر نيست.
وليكن تا نباشم شرمسارت؛
فروزان گوهري آرم، نثارت!
زني خاموش در ساحل نشسته.
به آن زيباي وحشي چشم بسته.
بر او هر روز چون سالي گذشته ست.
هنوز آن مرد عاشق برنگشته ست!
نه تنها گوهري در دام ننشست،
که عشقی پاک گوهر رفت از دست!
« اتاق خلوت پاكي است.
براي فكر، چه ابعاد ساده اي دارد!
دلم عجيب گرفته است.
خيال خواب ندارم.»
دوستان من ، سلام
خوبيد كه ايشالله؟ سر سنگين شديد با ما؟!
نكنه ميخواين برين از اينجا؟!
يا شايدم نشستيد بارون بياد به چشمام؟!
يه مدتي سرم شلوغ بود و نتونستم طرحامو آپلود كنم... ولي كلي دلم اينجا بود.
راستي يه توضيح كوچيك در مورد دو طرح قبلي...
اول در مورد طرحي كه براي ماه محرم طراحي كردم؛ نكته قابل توجهي كه براي طراحي اون تصوير داشتم، تركيب پنجره و آسمون بود؛ اگر كمي بيشتر به جزئيات توجه كنيد ميبينيد كه زاويه نگاه از پايين به بالا و اون پنجره تصويري از يك كليساست؛ كه دوست عزيز و قديميم «آقا سعيد» به اين تركيب اشاره كردند.
شايد اين تركيب از سهراب برامون تداعي بشه كه ميگفت :
« فواره جاويد اساطير»
من هم تا حدودي به اين رسيدم كه هرچند مسيحيا و ... از اماماي ما بيخبر نگه داشته شدن اما دلاشون همرنگ اوناست و عاشورا تو ما شيعه ها خلاصه نميشه و تا ابد براي همه جاويدانه.
بله ، براستي كه قيام و نهضت امام در دلها و اذهان باقي خواهد ماند و دست نيازمند بشر رو در همه حال ياريگره.
در مورد طرح دوم « سپيد » بايد بگم كه اون طرح تنها احساس لحظه اي من بود كه به رنگ سفيد ديدمش، البته اين احساس همون طور كه فكر ميكردم به زيبايي اون گل ختم شد. (منظورم اينكه فرداش خوشحال بودم).
در انتها ، ورود دوستان عزيز و قديمي «سعيد» و« مسعود» رو به وبلاگم خوش آمد ميگم و از باقي دوستان ممنونم.
كلام آخر؛
« به كسي كه لبخند را از خودش دريغ ميكند، تبسم بياموزيد. »
تا بعد
يا حق
سخني با شما - سوالي از او
«
هر Begin اي يه End اي داره »اين حرفي بود كه استاد برنامه نويسي ، اين جلسه ، چندين بار تكرارش كرد ...
نمي دونم از تكرار اين جمله قصد ديگه اي داشت يا نه ... ولي هر چي بود ، حرفش مثل پتك تو سرم صدا ميكرد.
دوست داشتم داد بزنم :
«
نمي خوام Begin من End داشته باشه ! » يا حداقل... ازش بپرسم :«
چطور ميشه Begin من End خوبي داشته باشه؟»