

يک چشم داشت
بي نورتر ز اختر لرزان صبحدم
پژمرده تر و شکسته تر از سايه هاي غم
بي رنگ همچو چهره ي مه در نگاه صبح
افسرده همچو چشم سحرگه به راه صبح
نشسته در غبار و فتاده به گوشه اي
چون حبه اي شکسته، گسسته ز خوشه اي
يک دست داشت
دستي که بود، کوته و پر چين و پر چروک
با گوشتهاي ريخته و استخوان پوک
با مفصلي شکسته و ناخني کبود
بگسيخته ز هر طرفي، تار آن ز پود
يک پاي داشت
پائي که بود بسته و زخمين و دردناک
چون لاشه اي پر آبله، افتاده روي خاک
جائيش زخم زنده و جائيش مرده خود
انگشت آن فتاده و رگهاي آن برون
يک چشم داشت
يک پا و دست داشت
اما نبود در پي خواري و بندگي
با سينه ميخزيد به دنبال زندگي ...
پي نوشت : شعر از جمال شهران- «به دنبال زندگي»- 1359 ،
عكس از «حسين منصور»
آخه ، هر وقت مياي يكم پول كمك كني ، بقيه از ظاهر سازي و
چه ميدونم ماشين آخرين سيستم گداها و ... ميگن.
مدتي ميشه كه با خودم قرار
گذاشتم هر وقت يه آدمي رو تو اين وضع ديدم اصلا به اين حرفا توجه نكنم، كاري رو كه
دوست دارم انجام بدم... اصلا ، اونا آدم رو گول بزنن ، خودم كه نميتونم خودم
رو گول بزنم.
تو رو خدا نگيد كه طرف مايه داره و از اين حرفا، راستش بعضي وقتها
ديگه راستي راستي ته كيف پولم خاليتر از كاسه ي اونا ميشه ... اونجاست كه ديگه چاره
اي جز رفتن نمي مونه.
بنظرم رسيد ، شعر و عكس بالا واسه اين موضوع محشره! خودم هم كلي دوست دارم تو اين زمينه طرحي داشته باشم ، ولي نمي دونم چرا چند وقتيه ، دست و دلم به سمت طراحي نميره.البته هدف اصليم از اين عكس ، همون موضوع شعره يعني به دنبال زندگي و نه فقر. تازه بنظرم ميرسه طرز نگاه اون مرد ، حكايت از نارضايتي از گدايي و خواري و يه كوه صبر و تحمل داره!
در ضمن، شعر بالا ، از يه ديدگاه ديگه مشابه وضع «
بابابزرگ» هم هست. تو اون سالاي آخر، ديگه هيچي براش نمونده بود ؛ ولي هميشه ازم
وقت نماز و اخبار روز و ... رو ميپرسيد!
تو اون سالاي آخر ، يه دست براش
مونده بود ؛
كه اونم سهم مهربوني من بود.
تا بعد
ياحق.
نو شدن و آغاز کردن، ابتدای راهی است که پايانش مي تواند به جاودانگي بپيوندد . اکسير يکي در دستان نو شده نوروز است و اکسير ديگري در دستان عشق . و چه مسير پر تب و تاب و پر افت خيزي است که افقش يک پايان است و هر خيزش يک آغاز ، هر تبش يک درد است و هر تابش يک تمرين ، تمرين جاودانه شدن.
در نوروز سرمشقها را مرور مي کنيم تا در پايان روز به فرا گراييم و جاودانگي را قاليچه اين پرواز و ذرات نور را با سلولهاي دستهايمان پيوند زنيم . پيوندي خجسته . در نوروز مي آييم تا در تب و تاب گل سرخ ، در زيبايي نيلوفر، در راستي شبنم با آغاز و پايان ، با پيدا و پنهان يكي شويم. يك پارچه حقيقت شويم ، يك پارچه نور ! سال خوبي داشته باشيد سالي بهتر از سال گذشته . سالي پر از عشق سالي مملو از سعادت و خوشبختي .