

ماه و پلنگ
دكتر عباس خير آبادي
گفتي دلم براي تو تنگ است نازنين/ اين گونه حرفها چه قشنگ است نازنين
روياي ما براي رسيدن به يكدگر / چون داستان ماه و پلنگ است نازنين
چشمان من هنوز چو دوران كودكي / در انتظار شهر فرنگ است نازنين
اينجا بلور عاطفه را خرد مي كنند / آيينه در اسارت سنگ است نازنين
خرچنگها به وسعت دريا شناورند / مرداب بسته سهم نهنگ است نازنين
ديگر سكون ز ساكن شهر بلا مجو / آرام اين قبيله به جنگ است نازنين
زيباترين ترانه’ مطلوب اين ديار / در ناي آهنين تفنگ است نازنين
هر جا كه دست مهر به سويت شود دراز / باور مكن كه جاي درنگ است نازنين
بر بوم اين نگارگران هنر ستيز / نيرنگ ته زمينه’ رنگ است نازنين
صافي دلان به منطق اين قوم ابله اند / تزوير هر كه داشت ز رنگ است نازنين
ديگر خراب و خسته ام از وسعت فريب / يعني دلم براي تو تنگ است نازنين.

بر اساس رماني از «ميلان كوندرا»
قسمتي از رمان آهستگی:
همسرم «ورا» ميگويد: «هر پنجاه دقيقه يک نفر در جاده هاي فرانسه کشته ميشود. اين ديوانه ها را که دارند دوروبر ما ميگردند ببين! اينها همان آدمهايي هستند که وقتي کسي درست جلوي چشمشان در خيابان کيف پيرزني را ميزند، خوب بلدند محافظه کار باشند، ولي وقتي پشت فرمان مينشينند ترس يادشان ميرود .
چه بگويم؟ شايد بايد بگويم: مردي که پشت موتورسيکلت قوز کرده، فقط ميتواند هوش و حواسش را روي اين لحظه پرواز متمرکز کند. او خود را به برشي از زمان آويخته که هم از گذشته و هم از آينده جداست. او از چنگ استمرار زمان گريخته. بيرون زمان مانده. به عبارت ديگر در حالت جذبه قرار گرفته. در چنان وضعي او ديگر چيزي درباره سن خود، همسرش، بچه هايش و نگرانيهايش نميداند و در نتيجه ترسي هم ندارد. چرا که ترس ريشه در آينده دارد و کسي که از آينده رها است، لازم نيست از چيزي بترسد.
سرعت شکلي از جذبه است که انقلاب فني براي بشر به ارمغان آورده. بر خلاف موتورسيکلت سوار، يک دونده همواره در بدن خود حضور دارد. او بايد مواظب تاولها و تنگي نفس خود باشد. او حين دويدن، وزن و سن خود را به ياد دارد و بيش از هر موقع ديگر بر خود و زمان خود آگاهي دارد، اما وقتي که انسان اختيار سرعت را به دست ماشين ميسپارد، ديگر جسم وي از بازي بيرون ميافتد. خود را به دست سرعتي غيرجسماني و غيرمادي ميسپارد. سرعت ناب، خود سرعت، سرعت جذبه.
چه ترکيب غريبي است غيرشخصي بودن سرد تکنولوژي، و آتش جذبه. {سانسور شده}. سودگرايي آسان طلبانه در زندگي جنسي. کارآئي به جاي تن آساني لذتبخش. تنزل عشقبازي تا حد مانعي که بايد در کوتاهترين زمان ممکن از آن عبور کرد تا انفجار جذبه، که تنها هدف عشق و حيات است ميسر گردد.چرا لذت آهستگي از ميان رفته است؟
آه! کجايند آن دوره گردهاي قديم، قهرمانهاي تصنيفهاي مردمي که از آسيابي تا آسياب ديگر را به گردش طي ميکردند و شب را در فضاي باز سحر ميکردند؟ آيا آنها هم همزمان با چمنزارها، دشتها و در يک کلام طبيعت ناپديد شدند؟ يک ضرب المثل چکي تن آساني آنان را با استعارهاي توصيف ميکند: «آنها تماشاگران پنجره خداونداند.»
کسي که تماشاگر پنجره خداوند است دچار ملال نميشود و سعادتمند است. در جهان ما آسودگي به بيکارگي تبديل شده و فرق ميان اين دو بسيار است: فرد بيکاره مأيوس است، دچار ملال است و همواره به دنبال تحرکي است که کمبودش را احساس ميکند.
به آينه پشت نظر مياندازم و باز همان اتوموبيل را ميبينم. ترافيک مانع از اين است که او بتواند از من سبقت بگيرد. در کنار راننده زني نشسته است. چرا مرد مطلب جالبي براي وي نقل نميکند؟ چرا دستش را روي زانوي زن نميگذارد؟ در عوض دارد به راننده ماشين جلوئي دشنام ميدهد که چرا سريعتر نميراند. زن نيز در اين فکر نيست که مرد را نوازش کند. در درونش او هم همراه مرد در حال راندن است و او هم دارد به من ناسزا ميگويد.
تا بعد
يا حق