

تسليم كوه را ديدم
با اولين ضربه
انعكاس نور بي دردي ، تيشه ام را سخت بازي داد
كوه و تسليم؟
كه مي داند؟
كه مي خواهد بداند راز اين تسليم شيرين چيست؟
من كه مي گويم بهاي خون فرهاد است
جوابي واضح و روشن به استيصال شيرين است
پرده اي بر خود خواهيه خسروست
دلم پر زد
گمانم خواست تا ليلاي ليلي را كند آواره
در قعر بيابان طلب
خواست تا ليلاي ليلي را كند مجنون خود بي شك
مي دانم ، مي دانم
تو پيچ و خمهاي آسمان را بهتر بلدي
راه هاي آن بالا را مي شناسي
روي زمين گم مي شوي
تو را در اوج خواهانم نازنين
و شايد هم فرود شعر من
يك پرده از اوج تو را
در خاطر مرغان پر بسته نقاشي كند
اگر روزي گذاري بر زمين كردي
و راهت گم شد
ياد من هم باش
شايد هوسي فرا گرفتد
خواستي پرواز يادم بدهي .....
پي نوشت 1: شعر و عكس از مريم .
پي نوشت 2: رفقا مي بينمتون.


مي توان با غنچه ها همراز شد
يا كه با گيسوي شب دمساز شد
مي توان تا آسمان تسليم كاشت
روي لوح دل رديفي نو نگاشت
مي توان خواب زمستان را ربود
روزني از عقل در مستي گشود
مي توان از مشتري مستي خريد
مزه عشق مجسم را چشيد
مي توان در ذهن شيطان رخنه كرد
خواب رندان جهان آشفته كرد
مي توان درد دلي با چاه كرد
بي وفايان را سزا يك آه كرد
مي توان لبخند مه را بو كشيد
در پس شب جرعه" ياهو" چشيد
مي توان مي خورد شب با عرشيان
صبح فردا شد مراد فرشيان
مي توان با مهر و قهر آميختن
نام حيدر را به عرش آويختن


از باغ مي برند چراغاني ات كنند
تا كاج جشنهاي زمستاني ات كنند
پوشانده اند صبح تو را «ابرهاي تار»
تنها به اين بهانه كه باراني ات كنند
يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند كه زنداني ات كنند
اي گل گمان مكن به شب جشن مي روي
شايد به خاك مرده اي ارزاني ات كنند
يك نقطه بيش بين رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس كه شيطاني ات كنند
آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست كه قرباني ات كنند.
فاضل نظري

Monday, July 17, 2006: Kiryat shmona