

رفقاي عزيز
سلام
با كمال افتخار اعلام ميكنم وبلاگ طلوع انگور ، امروز يكساله شد. از تمامي همراهان و دوستان باوفا كه مشوق و ياريگرم بودنند ، تشكر و قدرداني ميكنم.
بارها گفته ام كه اين وبلاگ چيزي فراتر از محلي براي نمايش عكس و تصوير بوده و هست؛ امروز كه به مسير يكساله زندگيم از تاسيس اين وبلاگ نگاه ميندازم همه چيز را در تغيير و تكاپو مي يابم، اميد است با همدلي شما و مدد ايزدپناه اين وبلاگ راهي شود تا در جمع دوستانه خود از فضاي ماشيني و ابزاري دنياي مدرن بال گشوده به دنياي زيباي تصوير پردازي و رويا وارد شويم.
يادتان هست يكسال پيش وبلاگ را با اين جمله آغاز كردم ...
อ
براستي نداي آغاز به اندازه ي غريو پايان سخت است! سخت اما دلپذير!
من در اين آبادي پي چيزي مي گشتم
پي خوابي شايد
پي نوري، ريگي، لبخندي
مي بايست مي آمدم .. ولي نمي دانستم براي چه ؟ شايد هم به دنبال بهانه اي سبز در دستان ليز پسركي مي گشتم ...
آمدم را مديون يك تصوير هستم و همان شد دليل و بهانه ي سبز آمدنم كه اتفاقي توسط يكي از دوستانم آنرا يافتم!
« چيزهايي است كه نمي توان به زبان آورد، چرا كه واژه اي براي بيان آنها وجود ندارد.اگر هم وجود داشته باشد، كسي معناي آن ها را درک نمي کند،اگر من از تو نان و آب بخواهم درخواست مرا درك ميكني ، اما هرگز دست تيره اي را كه قلب مرا در تنهايي گاه ميسوزاند و گاه منجمد مي كند درك نخواهي كرد.» فدريكو گارسيا لوركا
อ
سعيد پسرك قصه هايم ، او كه تنها كسي است كه از بودنش سرشار از حرارتم و ذوق تخيل ...
خيال دنياي زيبايي هاي من است، خيال پرواز آرزوهاي من است، خيال پرنده سيال ذهن ساكتم است.
خيال دنياي شجاعانه ريسك كردن شاعرانه ’من است ، دنياي بدون يكنواختي ... دنياي نترسيدن از حرف شما ، حرف مردم...
خيال التيام دردهاي من است.
ميگويند در تنهايي روح لبريز از كلام ميشود ... شايد تقدس كلام همين باشد... آنجا كه ميگويند «در ابتدا كلمه بود و ديگر هيچ نبود»
«نگاه کن که در اينجا
زمان چه وزني دارد
و ماهيان چگونه گوشت هاي مرا مي جوند
چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه مي داري؟»
تنهايي ، لازمه’ خلاقيت ادبي است. آن هم تنهايي ممتد و طولاني و زجرآور. آنگاهي که شروع به رنج کشيدن ميکني، جرقه هاي خلاقيت اند که از ذهن ات بيرون ميپرند.
گويا ارزشهاي ادبي ناشي از رنجهاي بزرگ مايند و رنجهاي بزرگ در تنهايي زاده ميشوند.
آري .. تنهايي ... آنگاه كه موثر ميشود بسيار لذت بخش است ... آنگاه كه لبريز ميشوي... آنگاه كه ديگر زمان برايت وزن ندارد.
به طرحهاي اين يكسال كه نگاهي مي انداختم ، مفهوم اشراق ( با نماد انگور يا چشم) را ناخودآگاه بي بديل يافتم ، مي خواهم قدمي فراتر نهم و امسال را به «فنا» بپردازم.
امسال را با اين جمله به پيشواز حضور خود ميروم:
«سعي كن عظمت در نگاه تو باشد ، نه در آنچه به آن مي نگري»
منتظر حضور سبزتان ميمانم...
تا بهانه’ ديگر
يا حق.
"دردي كه از مشاهده كاستيهايمان عارض ما مي شود، وادارمان مي نمايد تا آنها را پنهان سازيم و براي جبران جنبه هايي كه درخود نفي مي كنيم، نقطه مقابل آنها شويم. سپس نقابهاي شخصيتي براي خود به وجود مي آوريم تا به خودمان و ديگران بقبولانيم كه آن نيستيم.
هنگامي كه با اين انگيزه دروني به پيش رانده مي شويد كه شخص به خصوصي نباشيد، اغلب نقطه مقابل آن شخصيت خواهيد شد. يعني شما اين حق و آزادي را از خود ميگيريد كه انتخاب كنيد حقيقتا در زندگي چه ميخواهيد باشيد.
تا زماني كه نتوانيم تمام جنبه هاي خود را (اعم از خوب يا بد) دوست بداريم و آنها را با وجود خود در هم آميزيم ، تحت تاثير اين انگيزه عمل مي نمائيم تا به جهان ثابت كنيم كه خوب هستيم و هنگامي كه تلاش ميكنيم تا چيزي نباشيم، در واقع منابع دروني خود را به هدر ميدهيم.
فراموش كرده ايم ما در اينجا هستيم تا از تمامي جنبه هاي وجودمان ياد بگيريم و با آنها آشتي كنيم.براي آنكه حقيقتا افراد اصيلي باشيم بايد بگذاريم آن جنبه اي كه دوست داريم و مي پذيريم با تمامي جنبه هايي كه محكوم ميكنيم و اشتباه ميپنداريم، كنار هم در وجودمان زندگي كنند. هنگامي كه بتوانيم عاشقانه به تمامي اين خصايل به يك چشم نگاه كنيم و هيچگونه پيش داوري درباره آنها نداشته باشيم، آنگاه وجود ما خود به خود يكپارچه مي شود.
در اين حالت ميتوانيم نقابهاي خود را برداريم و اطمينان داشته باشيم كه يكايك ما در هستي با طرحي الهي آفريده شده ايم. در اين صورت ميتوانيم سربلند باشيم و جهان درون را در آغوش بگيريم."
اينها فرازهايي از كتاب نيمه تاريك وجود بودند. اين كتاب را در تعطيلات بطور اتفاقي نه (هيچ چيز اتفاقي نيست) بطور هوشمندانه در يك كتابفروشي بدستم رسيد و توجهم را جلب كرد. دارم تمرين ميكنم كه تمام صفاتي را كه نميپسندم خود را واجدش بدانم و از اين بابت خودم را سرزنش نكنم. خلاصه پرونده گذشته ام را پذيرفته ام و پرونده خطاها و نيكيهاي همه آن ديگران (اگر بشود گفت ديگراني هم وجود دارند).

گناه
جلال آل احمد
شب روضه هفتگي مان بود.و من تا پشت بام خانه را آب و جارو کردم و رخت خواب ها را انداختم ، هوا تاريک شده بود.و مستعمعين روضه آمده بودند.
حياطمان که تابستان ها دورش را با قالي هاي کناره مان فرش مي کرديم و گلدان ها را مرتب دور حوضش مي چيديم، داشت پرمي شد.من کارم که تمام مي شد ، توي تاريکي لب بام مي نشستم و حياط را تماشا مي کردم .وقتي تابستان بود و روضه را توي حياط مي خوانديم ، اين عادت من بود.آن شب هم مدتي توي حياط را تماشا کردم.طوري نشسته بودم که سر و بدنم در تاريکي بود و من در روشني حياط ، مردم را که يکي يکي مي آمدند و سرجاي هميشگي خودشان مي نشستند، تماشا مي کردم. خوب يادم مانده است.باز هم آن پيرمردي که وقتي گريه مي کرد ، آدم خيال مي کرد مي خندد ، آمد و سرجاي هميشگي اش ، پاي صندلي روضه خوان نشست. من و خواهرم هميشه از صداي گريه اين پيرمرد مي خنديديم.و مادرم ما را دعوا مي کرد و پشت دستش را گاز مي گرفت و مارا وامي داشت استغفار کنيم. يکي ديگر هم بود که وقتي گريه مي کرد ، صورتش را نمي پوشانيد.سرش را هم پايين نمي انداخت. ديگران همه اين طور مي کردند.مثل اين که خجالت مي کشيدند کس ديگري اشکشان را ببيند.ولي اين يکي نه سرش را پايين مي انداخت ، و نه دستش را روي صورتش مي گرفت.همان طور که روضه خوان مي خواند ، او به روبه روي خود نگاه مي کرد و بي صدا اشک از چشمش ، روي صورتش که ريش جوگندمي کوتاهي داشت، سرازير مي شد.آخر سرهم وقتي روضه تمام مي شد ، مي رفت سر حوض ، و صورتش را آب مي زد.بعد همانطور که صورتش خيس شده بود ، چايي اش رامي خورد و مي رفت.من نمي دانستم زمستان ها چه مي کند که روضه را توي پنجدري مي خوانديم. اما تابستان ها، هر شب که من از لب بام ، بساط روضه را مي پاييدم، اين طور بود. من به اين يکي خيلي علاقه پيدا کرده بودم .وقتي هم که تنها بودم ، به شنيدن صداي گريه اش نمي خنديدم ، غصه ام مي شد.ولي هروقت با اين خواهر بدجنسم بودم ، او پقي مي زد به خنده و مرا هم مي خنداند. وآن وقت بود که مادرمان عصباني مي شد.جاي معيني نداشت .هر شبي يک جا مي نشست .من به خصوص از گريه اش خوشم مي آمد که بي صدا بود.شانه هايش هم تکان نمي خورد.صاف مي نشست، جم نمي خورد واشک از روي صورتش سرازير مي شد و ريش جوگندمي اش ، از همان بالاي بام هم پيدا بود که خيس شده است.آن شب او هم آمد و رفت ، صاف روبه روي من ، روي حصير نشست . کناره هامان همه دور حياط را نمي پوشاند و يک طرف را حصير مي انداختيم. طرف پايين حياط ديگر پر شده بود.رفقاي درم همه همان دم دالان مي نشستند . آبدارباشي شب هاي روضه هم آ ن طرف ، توي تاريکي ، پشت گلدان ها ايستاده بود و نماز مي خواند و من فقط صدايش را مي شنيدم که نمازش را بلند بلند مي خواند. چه قدر دلم مي خواست نمازم را بلند بلند بخوانم .چه آرزوي عجيبي بود!از وقتي که نماز خواندن را ياد گرفته بودم، درست يادم است ، اين آرزو همين طور در دلم مانده بود و خيال هم نمي کردم اين آرزو عملي بشود .عاقبت هم نشد . براي يک دختر ، براي يک زن که هيچ وقت نبايد نمازش را بلند بخواند ، اين آرزو کجا مي توانست عملي بشود؟اين را گفتم .مدتي توي حياط را تماشا مي کردم و بعد وقتي که پدرم هم از مسجد آمد ، من زود خودم را از لب بام کنار کشيدم و بلند شدم.لازم نبود که ديگر نگاه کنم تا ببينم چه خبر خواهد شد.و مردم چه خواهند کرد.
پدرم را هم وقتي مي آمد ، خودم که نمي ديدم . صداي نعلينش که توي کوچه روي پله دالان گذاشته مي شد ، و بعد ترق توروق پاشنه آن که روي کف دالان مي خورد ، مرا متوجه مي کرد که پدرم آمده است.پشت سر او هم صداي چند جفت کفش ديگر را روي آجر فرش دالان مي شنيدم. اين ها هم موذن مسجد پدرم و ديگر مريدها بودند که با پدرم از مسجد برمي گشتند.ديگر مي دانستم که وقتي پدرم وارد مي شود ، نعلينش را آن گوشه پاي ديوار خواهد کند و روي قاليچه کوچک ترکمني اش ، که زير پا پهن مي کرد، چند دقيقه خواهد ايستاد و همه کساني که دور حياط و توي اتاق ها نشسته اند و چاي مي خورند و قليان مي کشند ، به احترامش سرپا خواهند ايستاد و بعد همه با هم خواهند نشست.اين ها را ديگر لازم نبود ببينم.همه را مي دانستم.آن وقت آخرهاي تابستان بود و من شايد تابستان سومم بود که هر شب روضه ، وقتي رخت خواب ها را پهن مي کردم، لب بام مي آمدم و توي حياط را تماشا مي کردم. مادرم دو سه بار مرا غافلگير کرده بود و همان طور که من مشغول تماشا بودم ، از پلکان بالا آمده بود و پشت سرمن که رسيده بود ، آهسته صدايم کرده بود.ومن ترسان و خجالت زده از جا پريده بودم .جلوي مادرم ساکت ايستاده بودم.و در دل با خود عهد کرده بودم که ديگر لب بام نيايم.ولي مگر مي شد؟آخر براي يک دختر دوازده سيزده ساله، مثل آن وقت من ، مگر ممکن بود گوش به اين حرفها بدهد؟اين را گفتم.پدرم که آمد ، من از جا پريدم و رفتم به طرف رختخواب ها.خوبيش اين بود که پدرم هنوز نمي دانست من شب هاي روضه لب بام مي نشينم و مردها را تماشا مي کنم.اگر مي دانست که خيلي بد مي شد.حتم داشتم که مادر چغلي مرا به پدر نخواهد کرد.چه مادر مهرباني داشتيم!هيچ وقت چغلي ما را نمي کرد که هيچ ، هميشه هم طرف ما را مي گرفت و سر چادر نماز خريدن برايمان ، با پدرم دعوا هم مي کرد. خوب يادم است.رخت خواب ها پهن بود.هواي سرشب خنک شده بود و من وقتي روي دشک خودم ، که مال من تنها نبود و با خواهر هفت ساله ام روي آن مي خوابيدم ، نشستم ، ديدم که خيلي خنک بود.چقدر خوب يادم مانده است!هيچ ديده ايد آدم بعضي وقت ها چيزي را که خيلي دلش مي خواهد يادش بماند، چه زود فراموش مي کند؟ اما بعضي وقت ها هم اين وقايع کوچک چه قدر خوب ياد آدم مي ماند!همه چيز آن شب چه خوب ياد من مانده است!اين هم يادم مانده است که به دختر همسايه مان که آمده بود رخت خواب هاشان را پهن کند و از لب بام مرا صدا کرد محلي نگذاشتم.خودم را به خواب زدم و جوابش را ندادم.خودم هم نمي دانم چرا اينکار را کردم، ولي دشکم آنقدر خنک بود که نمي خواستم از رويش تکان بخورم .بعد که دختر همسايه مان پايين رفت ، من بلند شدم و روي رخت خوابم نشستم ، به چه چيزهايي فکر مي کردم، يک مرتبه به صرافت افتادم ، به صرافت اين افتادم که مدت هاست دلم مي خواهد يواشکي بروم و روي رختخواب پدرم دراز بکشم.هنوز جرات نداشتم آرزو کنم که روي آن بخوابم.فقط مي خواستم روي آن دراز بکشم.رخت خواب پدرم را تنهايي آن طرف بام مي انداختيم. من و مادرم و بچه ها اين طرف مي خوابيديم و رخت خواب برادرم را که دو سال بزرگتر از من بود آن طرف ، آخر رديف رخت خوابهاي خودمان مي انداختيم.همچه که اين خيال به سرم زد، باز مثل هميشه اول از خودم خجالت کشيدم و نگاهم را از سمت رخت خواب ها پدرم برگرداندم.بعد هم خوب يادم هست که مدتي به آسمان نگاه کردم.دو سه تا ستاره هم پريدند.ولي نمي شد.پاشدم و آهسته آهسته و دولا دولا براي اين که سرم در نور چراغ هاي حياط نيفتد ، به آن طرف رفتم و کنار رختخواب پدرم ايستادم.تنها رخت خواب او ملافه داشت.خوب يادم است.
هر شب وقتي رخت خوابش را پهن مي کردم ، دشک را که مي تکاندم و متکا را بالاي آن مي گذاشتم و لحاف را پايينش جمع مي کردم ، يک ملافه سفيد و بزرگ هم داشت که روي همه اينها مي انداختيم و دورو برش را صاف مي کرديم.سفيدي ملافه رخت خواب پدرم ، در تاريکي هم به چشم مي زد و هرشب اين خيال را به سر من مي انداخت.هر شب مرا به هوس مي انداخت.به اين هوس که يک چند دقيقه اي ، نيم ساعتي ، روي آن دراز بکشم.به خصوص شب هاي چهارده که مهتاب سفيدتر بود و مثل برف بود.چه قدر اين خيال اذيتم مي کردم!اما تا آن شب ، جرات اين کار را نکرده بودم .نمي دانم چه بود کسي نبود که مرا ببيند.کسي نبود که مرا ببيند.اگر هم مي ديد ، نمي دانم مگر چه چيز بدي در اين کار بود.ولي هروقت اين خيال به سرم مي افتاد، ناراحت مي شدم.صورتم داغ مي شد.لب هايم مي سوخت و خيس عرق مي شدم و نزديک بود به زمين بخورم.کمي دودل مي ماندم و بعد زود خودم را جمع و جور مي کردم و به طرف رخت خواب هاي خودمان فرار مي کردم و روي دشک خودم مي افتادم .يک شب ، چه خوب يادم مانده است، گريه هم مي کردم.بعد خودم از اين کارم خنده ام مي گرفت و حتي به خواهرم هم نگفتم.
اما چه قدر خنده دار بود گريه آن شب من!وقتي روي رخت خواب خودم افتادم ، مدتي گريه کردم و بين خوب و بيداري بودم که خواهرم آمد بالا و صدايم کرد که شام يخ کرد.آن شب هم وقتي اين خيال به سرم افتاد، اول همان طور ناراحت شدم.سفيدي رخت خواب پدرم را هرشب به خواب مي ديدم. ولي مگر جرات داشتم به آن نزديک شودم؟اما آن شب نمي دانم چه طور شد که جرات پيدا کردم.مدتي پاي رخت خوابش ايستادم و به ملافه سفيدش و به دشک بلندش نگاه کردم و بعد هم نفهميدم چه طور شد يک مرتبه دلم را به دريا زدم و خودم را روي رخت خواب پدرم انداختم. ملافه خنک خنک بود و پشت من تا پايين پاهايم آنقدر يخ کرد که حالا هم وقتي به فکرش مي افتم ، حظ مي کنم .شايد هم از ترس و خجالت وحشت کردم که اينطور يخ کردم.ولي صورتم داغ بود و قلبم تند مي زد. مثل اين که نامحرم مرا ديده باشد.مثل وقتي که داشتم سرم را شانه مي کردم و پدرم از در وارد مي شد و من از ترس و خجالت وحشت مي کردم ولي خجالتم زياد طول نکشيد.پشتم گرم شد.عرقم بند آمد و ديگر صورتم داغ نبود .ومن همان طور که روي رخت خواب پدرم طاقباز افتاده بودم ، خوابم برد.برادرم مدرسه مي رفت و تنها من در کارهاي خانه به مادرم کمک مي کردم.خستگي از کار روز و رخت خواب ها را که پهن کرده بودم ، مرا از پا درآورده بود و نمي دانم آن شب اصلا چه طور شده بود که من خواب ديو پيدا کرده بودم.هروقت به فکر آن شب مي افتم ، هنوز از خجالت آب مي شوم و مو برتنم راست مي شود.من که ديگر نفهميدم چه اتفاقهايي افتاد.فقط يک وقت بيدار شدم و ديدم لحاف پدرم تا روي سينه ام کشيده شده است و مثل اين که کسي پهلويم خوابيده است.واي!نمي دانيد چه حالي پيدا کردم !خدايا!يواش اما با عجله تکان خوردم و خواستم يک پهلو بشوم .ولي همان تکان را هم نيمه کاره ول کردم و خشکم زد و همان طور ماندم .سرتاپايم خيس عرق شده بود و تنم داغ داغ بود و چانه ام مي لرزيد.پاهايم را يواش يواش از زير لحاف پدرم درآوردم و توي سينه جمع کردم. پدرم پشتش را به من کرده بود و يک پهلو افتاده بود.دستش را زير سرش گذاشته بود و سبيل مي کشيد.و من که نتوانستم يک پهلو شوم، دود سيگارش را مي ديدم که از بالاي سرش بالا مي رفت.از حياط نور چراغ هاي روضه بالا نمي آمد . سروصدايي هم نبود.فقط صداي کاسه بشقاب از روي بام همسايه مان-که دير و همان روي بام شام مي خوردند-مي آمد.واي که من چه قدر خوابيده بودم!چه طورخوابم برده بود!هنوز چانه ام مي لرزيد و نمي دانستم چه کار کنم .بلند شوم؟ چطور بلند شوم ؟همان طور بخوابم؟چطور پهلوي پدرم همانطور بخوابم؟دلم مي خواست پشت بام خراب شود و مرا باخودش پايين ببرد.راستي چه حالي داشتم !در اين عمر چهل ساله ام ،حتي يک دفعه هم اين حال به من دست نداده است.اما راستي چه حال بدي بود!دلم مي خواست يک دفعه نيست بشوم تا پدرم وقتي رويش را برمي گرداند، مرا در رختخواب خودش نبيند.دلم مي خواست مثل دود سيگار پدرم -که به آسمان مي رفت و پدرم به آن توجهي نداشت-دود مي شدم و به آسمان مي رفتم.و پدرم مرا نمي ديد که اين طور بي حيا، روي رخت خوابش خوابيده ام.واي که چه حالي داشتم!کم کم باد به پيراهنم ، که از عرق خيس شده بود ، مي خورد و سردم شده بود.ولي مگر جرات داشتم از جايم تکان بخورم ؟هنوز همان طور مانده بودم. نه طاقباز بودم و نه يک پهلو.يک جوري خودم را نگه داشته بودم.خودم هم نمي دانم چه جور بود،ولي پدرم هنوز پشتش به من بود و دراز کشيده بود و سيگارش را دود مي داد.بعضي وقت ها که به فکر اين شب مي افتم ، مي بينم اگر پدرم عاقبت به حرف نيامده بود ، من آخر چه مي کردم!مثل اين که اصلا قدرت هيچ کاري را نداشتم و حتما تا صبح همان طور مي ماندم و از سرما يا ترس و خجالت خشکم مي زد. اما بالاخره پدرم به حرف آمد و همان طور که سبيلش به دهنش بود، از لاي دندانهايش گفت:
دخترم !تو نماز خوندي؟
من نماز نخوانده بودم .همان از سر شب که بالا آمده بودم، ديگر پايين نرفته بودم .ولي اگر هم نماز خوانده بودم، مي بايد در جواب پدرم دروغ مي گفتم و مي گفتم که نماز نخوانده ام.بالاخره اين هم خودش راه فراري بود و مي توانست مرا خلاص کند.اما به قدري حال خودم از دستم رفته بود و ترس و خجالت به قدري آبم کرده بود که اول نفهميدم در جواب پدرم چه گفتم .ولي بعد که فکر کردم،يادم آمد.مثل اين که در جواب گفته بودم : بله نماز خوانده م. ولي بالاخره همين سوال و جواب ، وسيله اين را به من داد که در يک چشم به هم زدن بلند شوم و کفش هايم را دست بگيرم و خودم را از پله ها پايين بيندازم . سوال پدرم مثل اين که مرا از جا کند.راستي از پلکان خود را پايين انداختم و وقتي توي ايوان ، مادرم رنگ و روي مهتابي مرا ديد ، وحشتش گرفت.و پرسيد : « چرا رنگت اين جور پريده ؟» و من وقتي برايش گفتم ، خوب يادم است که رويش را تند از من برگرداند وهمان طور که از ايوان پايين مي رفت ، گفت :
خوب دختر ، گناه کبيره که نکردي که!
اما من تا وقتي که شامم را خوردم و نمازم را خواندم ،هنوز توي فکر بودم و هنوز از خودم و از چيز ديگري خجالت مي کشيدم.مثل اين که گناه کرده بودم. گناه کبيره.مثل اين که رخت خواب پدرم مرد نامحرمي بوده است و مرا ديده. اين مطلب را از آن وقت ها همين طور بفهمي نفهمي درک مي کردم.اما حالا که فکر مي کنم ، مي بينم ترس و وحشتي که آن وقت داشتم ، خجالتي که مرا آب مي کرد ، خجالت زني بود که مرد نامحرمي بغلش خوابيده باشد.وقتي بعد از همه ، دوباره بالا رفتم و آهسته توي رخت خواب خودم خزيدم و لحاف را تا دم گوشم بالا کشيدم ، خوب يادم است مادرم پهلوي پدرم نشسته بود و مي گفت: اما راستي هيچ فهميدي که دخترت چه وحشت کرده بود؟به خيالش معصيت کبيره کرده!
و پدرم ، نه خنديد و نه حرفي زد.فقط صداي پکي که به سيگارش زد، خيلي کشيده و دراز بود و من از آن خوابم برد.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
پي نوشت:
امروز دلم هواي قديما رو كرده... هر وقت ميرم تو اتاق «بابابزرگ» همون بوي هميشگي مثل خوره ياد اون روزا يادم مياره كه يه بچه تقس و شيطون بودم ، اون روزي كه تب داشتم و « مادر» منو پاشوره كرد و بعدش نون پنير « بشم داد »، روش هم يه كم شيويت ريخت؛ اون زمونا فكر ميكردم آدما دو تا مامان دارن يكيش ماله درس و مدرسه يكي ماله زندگي !
دلم براي گناهاي اون زمونام تنگ شده...
حتي دلم براي ترس از نامحرم هم تنگ شده... چقدر معصوميت بچه گانه زيبا بود! چقدر عرق سردي كه روي تنم ميشست قشنگ بود! اون سوالاي پيچيده و گيج كننده’ بچه گانم... كه ازشون سر گيجه ميگرفتم و خوابم ميبرد!

بچه مردم
جلال آل احمد
خوب من چه مي توانستم بکنم ؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگه دارد.بچه که مال خودش نبود . مال شوهر قبلي ام بود ، که طلاقم داده بود، و حاضر هم نشده بود بچه را بگيرد. اگر کس ديگري جاي من بود ، چه مي کرد؟ خوب من هم مي بايست زندگي مي کردم.اگر اين شوهرم هم طلاقم مي داد ، چه ميکردم؟ ناچار بودم بچه را يک جوري سر به نيست کنم . يک زن چشم و گوش بسته ،مثل من ، غير از اين چيز ديگري به فکرش نمي رسيد.نه جايي را بلد بودم ، نه راه و چاره اي مي دانستم . مي دانستم مي شود بچه را به شيرخوارگاه گذاشت يا به خراب شده ديگري سپرد. ولي از کجا که بچه مرا قبول مي کردند؟از کجا مي توانستم حتم داشته باشم که معطلم نکنند و آبرويم را نبرند و هزار اسم روي خودم و بچه ام نگذارند ؟ از کجا؟ نمي خواستم به اين صورت ها تمام شود . همان روز عصر هم وقتي همسايه ها تعريف کردم ،... نمي دانم کدام يکي شان گفت : خوب ، زن ، مي خواستي بچه ات را ببري شيرخوارگاه بسپري. يا ببريش دارالايتام و... نمي دانم ديگرکجاها را گفت . ولي همان وقت مادرم به او گفت که : خيال مي کني راش مي دادن؟ هه! من با وجود اين که خودم هم به فکر اين کار افتاده بودم ، اما آن زن همسايه مان وقتي اين را گفت ، باز دلم هري ريخت تو و به خودم گفتم: خوب زن، تو هيچ رفتي که رات ندن؟ و بعد به مادرم گفتم: کاشکي اين کارو کرده بودم. ولي من که سررشته نداشتم . من که اطمينان نداشتم راهم بدهند. آن وقت هم که ديگر دير شده بود. از حرف آن زن مثل اينکه يک دنيا غصه روي دلم ريخت . همه شيرين زباني هاي بچه ام يادم آمد . ديگر نتوانستم طاقت بياورم. وجلوي همه در و همسايه ها زار زار گريه کردم . اما چه قدر بد بود ! خودم شنيدم يکي شان زير لب گفت : گريه هم مي کنه!خجالت نمي کشه... باز هم مادرم به دادم رسيد.خيلي دلداري ام داد.خوب راست هم مي گفت، من که اول جواني ام است، چرا براي يک بچه اين قدر غصه بخورم؟آن هم وقتي شوهرم مرا با بچه قبول نمي کند.حال خيلي وقت دارم که هي بنشينم و سه تا و چهارتا بزايم . درست است که بچه اولم بود و نمي بايد اين کار را مي کردم...ولي خوب، حال که کار از کار گذشته است.حالا که ديگر فکر کردن ندارد.من خوودم که آزار نداشتم بلند شوم بروم و اين کار را بکنم. شوهرم بود که اصرار مي کرد.راست هم مي گفت.نمي خواست پس افتاده يک نره خر ديگر را سر سفره اش ببيند. خود من هم وقتي کلاهم را قاضي مي کردم ، به او حق مي دادم .خود من آيا حاضر بودم بچه هاي شوهرم را مثل بچه هاي خودم دوست داشته باشم؟و آن ها را سربار زندگي خودم ندانم؟آن ها را سر سفره شوهرم زيادي ندانم؟خوب او هم همين طور. او هم حق داشت که نتواند بچه مرا ، بچه مرا که نه ، بچه يک نره خر ديگر را-به قول خودش- سر سفره اش ببيند. درهمان دو روزي که به خانه اش رفته بودم ، همه اش صحبت از بچه بود. شب آخر،خيلي صحبت کرديم. يعني نه اين که خيلي حرف زده باشيم.او باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم . آخرسر گفتم : خوب ميگي چه کنم؟ شوهرم چيزي نگفت. قدري فکر کرد و بعد گفت: من نمي دونم چه بکني . هر جور خودت مي دوني بکن.من نمي خوام پس افتاده يه نره خر ديگه رو سر سفره خودم ببينم . راه و چاره اي هم جلوي پايم نگذاشت. آن شب پهلوي من هم نيامد.مثلا با من قهر کرده بود.شب سوم زندگي ما باهم بود . ولي با من قهر کرده بود.خودم مي دانستم که مي خواهد مرا غضب کند تا کار بچه را زودتر يک سره کنم.صبح هم که از در خانه بيرون مي رفت ، گفت: ظهر که ميام ، ديگه نبايس بچه رو ببينم ،ها! و من تکليف خودم را همان وقت مي دانستم. حالا هرچه فکر مي کنم، نمي توانم بفهمم چطور دلم راضي شد!ولي ديگردست من نبود. چادر نمازم را به سرم انداختم ، دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بيرون رفتم. بچه ام نزديک سه سالش بود. خودش قشنگ راه مي رفت.بديش اين بود که سه سال عمر صرفش کرده بودم .اين خيلي بد بود. همه دردسرهايش تمام شده بود. همه شب بيدار ماندن هايش گذشته بود. و تازه اول راحتي اش بود .ولي من ناچار بودم کارم را بکنم . تا دم ايستگاه ماشين پا به پايش رفتم.کفشش را هم پايش کرده بودم. لباس خوب هايش را هم تنش کرده بودم.يک کت و شلوار آبي کوچولو همان اواخر، شوهر قبلي ام برايش خريده بود . وقتي لباسش را تنش مي کردم،اين فکر هم بهم هي زد که : زن!ديگه چرا رخت نوهاشو تنش مي کني؟ ولي دلم راضي نشد. مي خواستم چه بکنم؟چشم شوهرم کور، اگر باز هم بچه دار شدم، برود و برايش لباس بخرد. لباس اش را تنش کردم. سرش را شانه زدم. خيلي خوشگل شده بود.دستش را گرفته بودم و با دست ديگرم چادر نمازم را دور کمرم نگه داشته بودم و آهسته آهسته قدم برمي داشتم. ديگر لازم نبود هي فحشش بدهم که تندتر بيآيد.آخرين دفعه اي که دستش را گرفته بودم و با خودم به کوچه مي بردم . دوسه جا واست برايش قاقا بخرم. گفتم : اول سوار ماشين بشيم، بعد برات قاقا مي خرم! يادم است آن رو ز هم ، مثل روزهاي ديگر ، هي ا ز من سوال مي کرد.يک اسب پايش توي چاله جوي آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند.خيلي اصرار کرد که بلندش کنم تا ببيند چه خبر است. بلندش کردم . و اسب را که دستش خراش برداشته بود و خون آمده بود، ديد . وقتي زمينش گذاشتم گفت : مادل!دسس اوخ سده بود؟ گفتم : آره جونم ، حرف مادرشو نشنيده ، اوخ شده . تا دم ايستگاه ماشين ، آهسته آهسته مي رفتم .هنوز اول وقت بود.و ماشين ها شلوغ بود.و من شايد تا نيم ساعت توي ايستگاه ماندم تا ماشين گيرم اومد.بچه ام هي ناراحتي مي کرد.و من داشتم خسته مي شدم. از بس سوال مي کرد ، حوصله ام را سر برده بود. دوسه بار گفت: پس مادل چطول سدس؟ ماسين که نيومدس.پس بليم قاقا بخليم. و من باز هم برايش گفتم که الان خواهد آمد. و گفتم وقتي ماشين سوار شديم قاقا هم برايش خواهم خريد. عاقبت خط هفت را گرفتم و تا ميدان شاه که پياده شديم ، بچه ام باز هم حرف مي زد و هي مي پرسيد. يادم است که يکبار پرسيد: مادل !تجا ميليم؟
من نمي دانم چرا يک مرتبه ، بي آن که بفهمم ، گفتم :
ميريم پيش بابا.
بچه ام کمي به صورت من نگاه کرد بعد پرسيد :
مادل! تدوم بابا؟
من ديگر حوصله نداشتم .گفتم:
جونم چقدر حرف مي زني؟ اگه حرف بزني برات قاقا نمي خرم ها!
حال چقدر دلم مي سوزد. اين جور چيزها بيش تر دل آدم را مي سوزاند.چرا دل بچه ام را در آن دم آخر اين طور شکستم ؟از خانه که بيرون آمديم، با خود عهد کرده بودم که تا آخر کار عصباني نشوم .بچه ام را نزنم. فحشش ندهم.و باهاش خوش رفتاري کنم .ولي چقدر حالا دلم مي سوزد!چرا اينطور ساکتش کردم؟
بچهکم ديگر ساکت شد. و با شاگرد شوفرکه برايش شکلک در مي آورد حرف مي زد گرم اختلاط و خنده شده بود.اما من به او محل مي گذاشتم ، نه به بچه ام که هي رويش را به من مي کرد.ميدان شاه گفتم نگه داشت.و وقتي پياده مي شديم ، بچه ام هنوز مي خنديد.ميدان شلوغ بود .و اتوبوس ها خيلي بودند.و من هنوز وحشت داشتم که کاري بکنم .مدتي قدم زدم.شايد نيم ساعت شد.اتوبوس ها کم تر شدند. آمدم کنار ميدان .ده شاهي از جيبم درآوردم و به بچه ام دادم .بچه ام هاج و واج مانده بود و مرا نگاه مي کرد.هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود . نمي دانستم چه طور حاليش کنم.آن طرف ميدان ، يک تخمه کدويي داد مي زد.با انگشتم نشانش دادم و گفتم: بگير برو قاقا بخر.ببينم بلدي خودت بري بخري.
بچه ام نگاهي به پول کرد و بعد رو به من گفت:
مادل تو هم بيا بليم.
من گفتم :
نه من اين جا وايسادم تو رو مي پام .برو ببينم خودت بلدي بخري. بچه ام باز هم به پول نگاه کرد . مثل اينکه دو دل بود.و نمي دانست چه طور بايد چيز خريد.تا به حال همچه کاري يادش نداده بودم.بربر نگاهم مي کرد.عجب نگاهي بود! مثل اينکه فقط همان دقيقه دلم گرفت و حالم بد شد. حالم خيلي بد شد.
نزديک بود منصرف شوم .بعد که بچه ام رفت و من فرار کردم و تا حالا هم حتي آن روز عصر که جلوي درو همسايه ها از زور غصه گريه کردم -هيچ اين طور دلم نگرفته و حالم بد نشده .نزديک بود طاقتم تمام شود.عجب نگاهي بود.بچه ام سرگردان مانده بود و مثل اين که هنوز مي خواست چيزي از من بپرسد. نفهميدم چه طور خود را نگه داشتم . يک بار ديگر تخمه کدويي را نشانش دادم و گفتم :
برو جونم !اين پول را بهش بده ، بگو تخمه بده ، همين . برو باريکلا.
بچهکم تخمه کدويي را نگاه کرد و بعد مثل وقتي که مي خواست بهانه بگيرد و گريه کند،گفت :
مادل من تخمه نمي خوام .تيسميس مي خوام .
من داشتم بي چاره مي شدم . اگر بچه ام ي: خرده ديگر معطل کرده بود ، اگر يک خرده گريه کرده بود ، حتما منصرف شده بودم . ولي بچه ام گريه نکرد . عصباني شده بودم . حوصله ام سر رفته بود . سرش داد زدم : کيشميش هم داره.برو هر چي ميخواي بخر. برو ديگه. و از روي جوي کنار پياده رو بلندش کردم و روي اسفالت وسط خيابان گذاشتم. دستم را به پشتش گذاشتم و يواش به جلو هولش دادم و گفتم:
ده برو ديگه دير ميشه. خيابان خلوت بود. از وسط خيابان تا آن ته ها اتوبوسي و درشکه اي پيدا نبود که
بچه ام را زير بگيرد.بچه ام دو سه قدم که رفت ، برگشت و گفت : مادل تيسميس هم داله؟
من گفتم : آره جونم . بگو ده شاهي کشمش بده . و او رفت . بچه ام وسط خيابان ايستاده بود که ي: مرتبه يک ماشين بوق زد و من از ترس لرزيدم . و بي اين که بفهمم چه مي کنم ، خود را وسط خيابان پرتاب کردم و بچه ام را بغل زدم و توي پياده رو دويدم و لاي مردم قايم شدم. عرق سر و رويم راه افتاده بود و نفس نفس مي زدم . بچهکم گفت : مادل !چطول سدس؟ گفتم : هيچي جونم . از وسط خيابان تند رد ميشن .تو يواش مي رفتي ، نزديک بود بري زير هوتول. اين را که گفتم ، نزديک بود گريه ام بيفتد. بچه ام همانطور که توي بغلم بود ، گفت : خوب مادل منو بزال زيمين. ايندفه تند ميلم .
شايد اگر بچهکم اين حرف را نمي زد، من يادم رفته بود که براي چه کاري آمده ام .ولي اين حرفش مرا از نو به صرافت انداخت.هنوز اشک چشم هايم را پاک نکرده بودم که دوباره به ياد کاري که آمده بودم بکنم ، افتادم. به يآد شوهرم که مرا غضب خواهد کرد.افتادم . بچهکم را ماچ کردم . آخرين ماچي بود که از صورتش برمي داشتم .ماچش کردم و دوباره گذاشتمش زمين و باز هم در گوشش گفتم:
تند برو جونم، ماشين ميآدش . باز خيابان خلوت بود و اين بار بچه ام تند تر رفت . قدم هاي کوچکش را به عجله برمي داشت و من دو سه بار ترسيدم که مبادا پاهايش توي هم بپيچد و زمين بخورد. آن طرف خيابان که رسيد ، برگشت و نگاهي به من انداخت . من دامن هاي چادرم را زير بغلم جمع کرده بودم و داشتم راه مي افتادم . همچه که بچه ام چرخيد و به طرف من نگاه کرد ، من سر جايم خشکم زد . مثل يک دزد که سر بزنگاه مچش را گرفته باشند ، شده بودم . خشکم زده بود و دستهاي يم همان طور زير بغل هايم ماند.
درست مثل آن دفعه که سرجيب شوهرم بودم - همان شوهر سابقم - و کندو کو مي کردم و شوهرم از در رسيد.درست همان طور خشکم زده بود . دوباره از عرق خيس شدم. سرم را پايين انداختم و وقتي به هزار زحمت سرم را بلند کردم ، بچه ام دوباره راه افتاده بود و چيزي نمانده بود به تخمه کدويي برسد. کار من تمام شده بود . بچه ام سالم به آن طرف خيابان رسيده بود.از همان وقت بود که انگار اصلا بچه نداشتم .آخرين باري که بچه ام را نگاه کردم .درست مثل اين بود که بچه مردم را نگاه مي کردم . درست مثل يک بچه تازه پا و شيرين مردم به او نگاه مي کردم.درست همان طور که از نگاه کردن به بچه مردم مي شود حظ کرد، از ديدن او حظ مي کردم.و به عجله لاي جمعيت پياده رو پيچيدم . ولي يک دفعه به وحشت افتادم .نزديک بود قدمم خشک بشود و سرجايم ميخکوب بشوم .وحشتم گرفته بود که مبادا کسي زاغ سياه مرا چوب زده باشد.از اين خيال ، موهاي تنم راست ايستاد و من تند تر کردم.دو تا کوچه پايين تر خيال داشتم توي پس کوچه ها بيندازم و فرار کنم.به زحمت خودم را به دم کوچه رسانده بودم، که يکهو ، يک تاکسي پشت سرم توي خيابان ترمز کرد .مثل اين که حالا مچ مرا خواهند گرفت. تا استخوان هايم لرزيد. خيال مي کردم پاسبان سر چهارراه که مرا مي پاييد ، توي تاکسي پريده حالا پشت سرم پياده شده و حالا است که مچ دستم را بگيرد . نمي دانم چه طور برگشتم و عقب سرم را نگاه کردم. و وارفتم.مسافرهاي تاکسي پولشان را هم داده بودند و داشتند مي رفتند. من نفس راحتي کشيدم و فکر ديگري به سرم زد. بي اين که بفهمم ، و يا چشمم جايي را ببيند، پريدم توي تاکسي و در را با سروصدا بستم. شوفر غرغر کرد و راه افتاد. و چادر من لاي در تاکسي مانده بود .وقتي تاکسي دور شد و من اطمينان پيدا کردم ، در را آهسته باز کردم. چادرم را از لاي در بيرون کشيدم و از نو در را بستم. به پشتي صندلي تکيه دادم و نفس راحتي کشيدم.و شب ، بالاخره نتوانستم پول تاکسي را از شوهرم دربيآورم.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
پي نوشت:
اندوهِ پشت پنجره، گلدانِ در گلو ... حتي اتاق با ني و سنتور گريه كرد
مردي كه ابر بود - پريشان و نا به جا - .... آن شب به چار گوشه’ ماهور گريه كرد
...
حالا زمان گذشته و من بيست ساله ام ... در ابتداي راهم و ابري مچاله ام
بابا بزرگ ! يك نفر از خاندان تو، امروز با ترانه منصور
گريه
كرد.