
بدنبال خوشبختي
وقتي زندگي ناگهان از هم پاشيده شد و شما تنها مانديد ، آنچه از زمان به ياد داريد واقعا عجيب است ...
كامران همچنان كه از پنجره اتاق نشيمن به آن بعد از ظهر پنج شنبه زندگي خيره شده بود متوجه اين موضوع شد و سعي كرد درباره مسائل مهم زندگي فكر كند كه اكنون از دست رفته بودند. آري سالها نقشه كشيدنها، اميدها و عشقها رنگ باخته بودند و اكنون فقط حسرت و نوميدي باقي بود و آه كشيدنها مانده بود.
در اين بعد از ظهر او نمي توانست بر انها تمركز كند. گويي تمام آن مسائل مهم از اهميت افتاده بودند ...
موضوع كم اهميتي بود كه ديشب دختر كوچكش به او گفته بود. اگر منطقي به آن نگاه كنيد ، چيزي نبود ،از آن سخناني بود كه بچه ها هميشه مي گويند.
و اين همان چيزي بود كه او اكنون به خاطر مي آورد.
آن شب بخصوص كامران از اداره پيش نويس كامل گزارش كار خود را به خانه آورده بود. كاري كه هر شب تكرار مي شد. آري او هرشب گزارشهايي را براي انجام به خانه مي آورد. اوضاع همانطور بود كه بايد باشد، يعني يك زندگي كامل عادي ، او بود و همسر و فرزندي مانند ديگر خانواده هاي سه نفره و او بود كه تلاش براي زندگي بهتر را هرگز فراموش نمي كرد كاري كه وظيفه خود مي دانست و به خوبي انجام ميداد، تنها چيزي كه فراموش شده بود خود زندگي بود كامران آنقدر براي آينده خودش و همسر و دختر كوچكش نقشه مي كشيد و تمام سعي خود را براي برآوردن نيازهاي زندگي صرف ميكرد كه ديگر وقتي براي برآوردن نيازهاي زندگي نداشت. كامران هر شب پيش از شام يا گزارشها را مطالعه ميكرد و يا برنامه هاي تلويزيون را تماشا ميكرد آن شب نيز زندگي تكرار شد و او نشست تا گزارشها را پيش از شام مطالعه كند.
همين كه مطالعه آن را آغاز كرد، كيميا دختر كوچكش با كتابي زير بغل آمد، كتابي با جلد سبز كه تصويري از قصه پريان روي آن نقش يسته بود. كيميا گفت: «نگاه كن پدر.»
كامران غرق در مطالعه بود، پس با تكان دادن سر براي رهايي از دست مزاحم گفت ديدم، ولي اينبار كيميا مصمم بود تا كتابش را نشان دهد شايد دل پدر به رحم آمده و آن را برايش بخواند. اينبار با صدايي آهنگين گفت: «پدر فقط يك لحظه نگاه كن» و پدر براي يك لحظه نظري انداخت و گفت:«اوه ، عاليه ، كتاب جديدي خريدي؟»
كيميا كه توانسته بود براي يك لحظه نظر پدر را جلب كند با خوشحالي گفت:«بله پدر، ممكنه يك داستان آن را برايم بخواني؟»
«نه عزيزم ، حالا نه.»
همچنان كه كامران مطالب گزارش را مرور ميكرد، كيميا همچنان آنجا ايستاده بود و با لحني حاكي از بيم و اميد گفت:«ولي مامان گفت كتاب را ببر پدر برايت داستان بخواند.» كامران سرش را از روي نوشته ها بلند كرد و گفت: «متاسفم، شايد مامان برايت بخواند عزيزم. من گرفتارم.» كيميا به آرامي پاسخ داد: «مامان داره خونه را تميز ميكنه و خيلي گرفتار است. نمي شود لااقل فقط يك داستان را برايم بخوانيد؟ عكسش را ببينيد آيا عكس قشنگي نيست پدر؟»
كامران گفت: «بله، عكس زيبايي است، ولي من امشب بايد كار كنم ، شايد براي وقت ديگر...»
پس از آن سكوتي ممتد برقرار شد و كيميا با كتابي باز در دستش همانجا ايستاده بود. پس از مدتي ، يعني هنگامي كه پدرش سر از گزارش بلند كرده بود تا براي خود تحليل كند، كيميا گفت: «ولي پدر، اين عكس قشنگي است و حتما داستان جالبي دارد.»
كامران گفت:«بله، ميدانم، باشد براي وقتي ديگر ، حالا بدو برو بخواب.»
كيميا گفت: «ولي پدر،مطمئنم از آن خوشت مي آيد.»
- «آه بله ، ميدانم ، ولي به هر حال باشد براي بعد.»
كيميا هيچ راهي جز صبر كردن نداشت ، امشب نيز بايد صبر مي كرد. ديشب نيز همين كار را كرده بود چرا كه پدر مثل هميشه كار داشت ،پس گفت: «بسيار خوب، يك وقت ديگر، ولي آيا آن وقت اين كار را مي كني؟»
- «البته قول ميدهم.»
ولي كيميا از آنجا نرفت . او همچنان مانند كودكي خوب در آنجا ايستاد و پس از مدتي طولاني كتاب را روي چهارپايه پيش پاي پدرش گذاشت و گفت: «خوب هر وقت حاضر شدي آن را براي خودت بخوان. فقط آن را بلند بخوان به طوري كه من هم بشنوم .»
- « مطمئنا مطمئنا، بعدا .»
و اين مطلبي بود كه كامران اكنون به خاطر مي آورد ، نه نقشه ها و اميدها و آرزوهايش بري آينده. او نحوه لمس انگشتان كوچك دستهاي او را به ياد داشتو اينكه گفت:آن را براي خودت بخوان. فقط بلند بخوان كه من هم بشنوم .»
و به همين دليل بود كه حالا دستش را روي كتاب در گوشه ميز گذاشته بود جايي كه اسباب بازي هاي كيميا را جمع كرده بودند، كتاب را برداشت . صفحه اي را كه آن عكس قشنگ را داشت باز كرد.
در حالي كه داستان را مي خواند لبهايش ميلرزيد ديگر سعي نمي كرد به مسائل مهم ، برنامه هاي دقيق و آينده بينديشد ، براي لحظاتي كوتاه همه چيز را فراموش كرد، حتي تلخكامي و انزجاري را كه نسبت به راننده اي احساس ميكرد ، راننده اي كه با اتومبيل، دخترش را زير گرفته و اكنون به اتهام قتل در زندان بود.
او حتي برادرش را نديد كه لباس پوشيده و آرام در ميان در منتظر كامران ايستاده بود و سعي مي كرد به آرامي بگويد :« براي تحويل گرفتن جسد آن فرشته كوچك بايد برويم.»
چون كامران مي خواند:
« يكي بود يكي نبود، دختر كوچكي بود كه در كلبه اي چوبي در جنگل سياه زندگي ميكرد. او به قدري خوب بود كه پرندگان نغمه هايشان را بر روي شاخه فراموش مي كردند و به او نگاه مي كردند و روزي آمد كه ...»
كامران براي خودش ميخواند ولي آنقدر بلند كه او هم بشنود، شايد.
*****
پي نوشت: بهترينم بخوان ، براي خودت بخوان ، فقط بلند بخوان.
پي نوشت: داستان از ميترا اسلامي مجله ارتباط موفق - خرداد 85
پي نوشت: شما را به خدا ، نخوانيد و نگذريد! تا كي بايد از دست بديم تا حسرت بخوريم؟
داستان زندگي چيز ديگريست ، چرا كه وقتي زندگي ناگهان از هم پاشيده شد و شما تنها مانديد ، انچه از زمان به ياد داريد واقعا عجيب است ، چرا كه آنچه به خاطر مي آوريد ، مسائل مهم و برنامه هاي ارزنده و عشق و اميدي نيست كه به دنبالش بوديد، بلكه مسائل كوچكي است كه در آن زمان، آنها را به دست فراموشي سپرده بوديد. مثلا نوازش دستي كه به علت گرفتاري زياد به آن توجه نداشتيد و يا صداي ملايم و دلنوازي كه واقعا به شنيدن آن اهميت نمي داديد.
هر چه بيشتر بتوانيم از آنچه كه داريم لذت ببريم راضي تر و خوشبخت تريم.