

چه زيبا كلامت را به ياد دارم ؛ برايم مي گفتي :
با ابرها ببار...
باران که مي بارد انگار همه ي حس هاي
جهان،خوب يا بد بر من جاري مي شوند .انگار بايد همه ي همه شان همين موقع و زير باران بيايند . باران که بيايد آن روياهايي که گوشه ي ذهنم جا خوش کرده اند و جديدا با فيلتر "عقل گرايي" توي سرشان ميزنم بدون اجازه ي خودم آزاد مي شوند و دوباره توي دنياي رويايي شعر و قصه ها فرو مي روم.باران که بيايد همه ي کثافت ها و لجن هاي خيابان را و همه ي تن فروشاني که با مانتوي تنگ وکوتاه بوق هاي ماشيني را انتظار مي کشند مي شويد و آنها را به آغوش مرداني از اين دست که عشق را اين گونه مي خواهند مي سپارد .باران که ببارد تمام شاعر ها دست به کار نوشتن عاشقانه ترين شعر ها مي شوند و حماسه هاي عظيم انساني در جايي که" عشق غزل نيست و حماسه ايست" رخ مي دهد.باران که ببارد در تاکسي که مي نشينم اصلا از آهنگ عربي که حتي يک کلمه اش را نمي فهمم ناراحت نمي شوم و موقع سوار شدن به همه ي مسافران سلام مي کنم.باران که ببارد دوباره مثل هميشه تنها روي سنگفرش خيس خيابان هاي اين شهر خسته قدم ميزنم و شاملو مي خوانم .باران که ببارد جان مي دهد که آدم نهج البلاغه را بردارد و زير قطره هاي باران بويش را حس کند و اين هنگام است مي شود منظور "يا علي" راننده تاکسي را خوب فهميد.باران که بيايد لغت هاي مزخرف که تنها بلد هستند بين آدم ها ديوار بکشند از بين مي روند و احساس هاي خوب دوباره در روحم جاري مي شوند.باران که ببارد دوست دارم تمام پروژکتور هاي دانشکده را روشن کنند و تا صبح زير رقص موزون قطرات باران رومبا برقصم.باران که ببارد شب ،هنگام ورود به اتاق حال همه را ميپرسم و باز آن جمله ي تکراري پرسيده ميشود "چت شده امروز انقده مهربون شدي؟". باران که ببارد بايد نشست پشت اين صفحه ي بي قواره ي مانيتور و دستانت را روي دکمه هايي که نقش مترجم احساست را بازي مي کتند فرود آوري.باران که ببارد خدا،انسان،عشق،زندگي همه و همه چيز دوست داشتني مي شوند .باران که بيايد عکس کلوب را که در آن پايان زندگي را اعلام کرده اي حذف مي کني و عکس بيخياليت را جايگزين مي کني.باران که ببارد همه ي کينه هايم نسبت به آدم ها برداشته مي شود و حتي تويي که روزهاست پشت سرم حرف ميزني برايم دوست داشتني مي شوي.باران که ببارد زيبايي چهره ي حقيقي خود را به دنيا نشان مي دهد و آدم حتي مي تواند به خيابان هاي خيس عشق بورزد باران که ببارد بايد گوته و شکسپير و حافظ و سعدي خواند و پا به دنيايي ديگر گذاشت .باران که ببارد..... باران که بند بيايد برعکس همه که در هنگام باران به دنبال سر پناه مي گردند من حالا بايد به دنبال سرپناهي بگردم و آرام سرم را بر بسترم بگذارم و به فردا فکر کنم که خيابان تميز است. به فردا فکر کنم که هيچ کس از رنگ هاي رنگين کمان "دو رنگي" را انتخاب نمي کند.فردايي که خيلي خيلي شبيه روياهاي من است.فردايي که زندگي تقليدي که نه،تکراري زيبا و خواستني از فيلم هاي مورد علاقه مان است در حالي که ديالوگ هاي خودمان را مي گوييم. فردايي که پل نيومن ياد مي گيرد که اليزابت تيلور را از پايين پله ها صدا کند"جوني بيا بالا" و او را گرم در آغوش بگيرد و ديگر مارلون براندو از پايين پله ها "استلا" يش را صدا نمي کند. فردايي که سينما پاردايزوي شهرمان هيچ وقت آتش نميگيرد و آلفردو هنوز با آن چشم هاي کور شده اش در تمامي روياهايمان سهيم است .فردايي که در آن مارچلوي دوست داشتني در آخرين دقايق فيلم محبوبش را روي آن پل روشن از دست نمي دهد.فردايي که مردمان بي هيچ نقاب و ترسي به هم عشق مي ورزند....فردا....پي نوشت: از دلنوشته هاي سعيد www.2ya3chiz.blogfa.com
پي نوشت : كجايي پس رفيق؟!
خدا مرا بغل کن ،کمي نوازشم بده
حضوره دستهاي تو ، عجب گرم و با صفاست
سر مرا به شانه ات بگير تا سبک شوم
پنا هگاه اين دل شکسته شانه شماست